خدا بزرگه!

September 30, 2006 at 10:10 pm

خدايا ! بازم داری امتحانم ميکنی؟

ميخوای ببينی چقدر تحمل دارم ؟

شايدم فکر ميکنی همه قول و قرارهام را فراموش کردم !؟

حالم عجیب است…..اما بد نیست….فقط عجیب است….!امروز از صبح سگ دو زدم،ميبخشي كه اين اصطلاحو بكار بردم چون
واقعا همينطور بود.آقاي همسر برگشتن كه كشاورزيشون را طبابت کنن،ديبا  را صبح گذاشتم مدرسه بعدش آمدم خونه به دايانا صبحانه دادم وافتادم به جون خونه و ملافه‌ها ،بعدش حول حولکی یک دوش گرفتم که مامان یکی از دوستای دیبا زنگ زد که اگه فلان کتاب را که خیر سرم گیر هم نمیاد پیدا نکنیم تکلیف شبشون را نمیتونن انجام بدن!خلاصه شال وکلاه کردم رفتم با هر بدبختی که بود کتاب را گیر آوردم و دنبال دیبا رفتم.تا غذا خوردیم و ظرفها را شستم شده دو بعد از ظهر بعد همه بیهوش شدیم.نیم ساعت قبل از افطار بیدار شدم و باز همه را حول حولکی لباس پوشوندم که بریم خرید و کتابی که صبح خریدم را منگنه کنیم(کتاب چاپ میکنن هنوز ورق نزده ورق ورق شده).چایی که واسه خودم ریختم به خورد ِ ظرفشویی رفت.عصرونه بهشون دادم و هر کدوم را فرستادم پی ِ کارشون وخودم رفتم سراغ غذای فردا،آخه فردا صبح با یکی از بچه‌ها باید خرید برم.
خلاصه شب شامشون دادم و بعد کلی درس خوندن (با دیبا رفتم کلاس دوم) فرستادمشون لالا و حالا خودم قبل از این که بیهوش بشم گفتم بیام و چند خطی بنویسم.راستی چرا میگن: فردا خدا بزرگه ؟


اولين بارون ِ پاییزی و یاد تو

September 29, 2006 at 01:32 pm

نیمه‌های شب اولین بارون پاییزی را داشتیم و بعد از تابستونی گرم و خشک وبی‌آب،آنقدر خوشحال شدم که بی‌اختیار خدا را باهمون خواب آلودگی شکر کردم وبعدش باز تو آمدی به یادم
و باز با همون خواب آلودگی
بیشتر از همیشه دلتنگت شدم …!


کاش می‌شد

September 27, 2006 at 09:33 pm

کاش می شد

تمام شعرها را نوشت

مثل اینکه

من به تو فقط

ع

ا

د

ت

کرده ام

و تو

همیشه ساكتي

کاش می شد از رودخانه گذشت

                                          و

                                             خیس نشد.  


A wish

September 26, 2006 at 11:33 pm

A man was sick and tired of going to work every day while his wife stayed home. He wanted her to see what he went through so he prayed: “Dear Lord: I go to work every day and put in 8 hours while my wife merely stays at home. I want her to know what I go through, so please allow her body to switch with mine for a day. Amen. God, in his infinite wisdom, granted the man’s wish. The next morning, sure enough, the man awoke as a woman. He arose, cooked breakfast for his mate, awakened the kids, set out their school clothes, fed them breakfast, packed their lunches, drove them to school, came home and picked up the dry cleaning, took it to the cleaners and stopped at the bank to make a deposit, went grocery shopping, then drove home to put away the groceries, paid the bills and balanced the chequebook. He cleaned the cat’s litter box and bathed the dog. Then it was already 1 P.M. and he hurried to make the beds, do the laundry, vacuum, dust, and sweep and mop the kitchen floor. Ran to the school to pick up the kids and got into an argument with them on the way home. Set out milk and cookies and got the kids organized to do their homework, then set up the ironing board and watched TV while he did the ironing. At 4:30 he began peeling potatoes and washing vegetables for salad, breaded the pork chops and snapped fresh beans for supper. After supper, he cleaned the kitchen, ran the dishwasher, folded laundry, bathed the kids, and put them to bed. At 9 P.M. ! he was exhausted and, though his daily chores weren’t finished, he went to bed where he was expected to make love, which he managed to get through without complaint. The next morning, he awoke and immediately knelt by the bed and said: Lord, I don’t know what I was thinking. I was so wrong to envy my wife’s being able to stay home all day. Please, oh please, let us trade back.” The Lord, in his infinite wisdom, replied: “My son, I feel you have learned your lesson and I will be happy to change things back to the way they were.” You’ll just have to wait nine months, though. You got pregnant last night.”


رسيدن به آرامش نسبي

at 08:27 am

نتيجه ديروز: زندگي مسالمت آميز وگذاشتن هر آنچه در گذشته بوده در يك پوشه و فرستادن

 آن به بايگاني(فعلا وبعدا ريختن دور)وبه خاطر شرايط كاري آقاي همسر فعلا دوراز هم

 زندگي كنيم(چون من حاضر نميشم برم شهرستان)ودركل يعني پرچم سفيد تا ببينيم چي

ميشه.شايد اصلا برنامه كانادا براي هميشه كنسل بشه ،نميدونم فعلا در مورد چيزي

  قضاوت نميكنم.بايد آينده را ديدچي ميشه…!


زياد

September 25, 2006 at 08:37 am

خيلي چيزا تو ذهنمه كه بنويسم… اما تا ميام بنويسم مي گم اين مال الان نيست…
يه حسي مي گه نه… يه يه حسي نمي ذاره بنويسم…
خيلي حرفا تو دلمه… مي خوام بنويسم… اما…
نوك انگشتام يخ زده… هوا سرد نيست… اما نوك انگشتام يخ زده…
هوا پاييزي شده…
پاييز امسال… نمي دونم… شايد بدترين پاييز عمرم بشه… اما هنوزم اميد دارم…
مثل كسي كه يه گوشه ايستاده و داره تموم شدنش رو مي بينه…داره مي بينه يواش يواش داره تموم ميشه… هيچ كاري نمي تونه بكنه… داره مي بينه… داره رفتن احساسش رو مي بينه… داره مي بينه روزاي گذشته مي خوان برگردن… شايد بدتر… داره مي بينه…
نمي دونم… حرف براي گفتن زياده… اما يه حسي نمي ذاره بنويسم… يه كم در هم و برهمه… زياده نمي شه يه جا گفت… شايد اصلاً گفته نشه…فقط همينو بگم دارم تلاشمو ميكنم و تقريبا امروز يك چيزهايي روشن ميشه ،راستش يك جلسه دو نفره مشاوره است تا بلكه كمي فاصله ايجاد شده كم بشه!من هميشه مشاوره و رفتن پيش مشاور را دوست داشتم همين كه پيش يك نفر مستقل حرف دلت را بزني نميدوني چقدر آدم سبك ميشه.


قلوه سنگ

September 23, 2006 at 11:19 am

شده مثل قلوه سنگ،سخت ،بی‌روح وبی‌احساس…چرا چون حق انتخاب در زندگیم خواستم،دلم خواسته دیگه برای زندگی به اون شهرکوچک در کنار خانواده‌اش برنگردم!وخیلی چراهای دیگه….!اصلا حوصله ندارم،اصلا حالم خوب نیست.اگه اونی که بهش امید دارم بتونه مشکل ما را حل کنه که هیچ و گر نه آینده‌ای نامعلوم در انتظارمون خواهد بود…شاید فردایی تاریک ویا شاید…!
خدایا به من توانایی بده در غیاب پدر بچه‌ها ازشون بتونم بخوبی مراقبت کنم .
خدایا به من نیرویی بده تا این پاییز و زمستون را سربلند بیرون بیام(صبح زود باید با دیبا و دایانا بزنم بیزون برای بردن دیبا به مدرسه،دیبا قبول نمیکنه سرویس براش بگیرم)
خدایا منو تنها نذار.


حرفهای ممنوعه

September 22, 2006 at 04:17 am

يه كارايي رو  ميگن نميشه كرد ،يه جاهايي رو ميگن نميشه رفت،يه چيزايی رو ميگن نميشه ديد،….خوب يه حرفهايي رو هم آخه، نميشه گفت،اما من میگم ولی فقط به خودت!
.
.
.
می‌دونی احساس من به توچه رنگیه ؟
… آیینه راکه نگاه کنی،میبینی رنگ قشنگ چشماته…! رنگ قشنگ لبخندت وقتی واقعا خوشحالی


بوی ماه مهر

September 21, 2006 at 07:14 pm

این‌روز‌ها هوا کمی سرد‌تر شده. زود هم تاریک می‌شه. شب تقریبن از ساعت 6 عصر شروع می‌شه. بیشتر باد می‌یاد و پشت پنجره زوزه می‌کشه. آفتاب ظهر دیگه سوزاننده نیست و کاملن دلچسبه. شاید برای اینکه ساعتمامونو نکشیدیم جلو اینقدر زود بوی مهر رو می‌فهمیم.

با اینکه خیلی ساله محصل نیستم و اول مهر معنی خاصی برام نداره، اما هنوز از اول مهر بدم می‌یاد. بچه هم بودم دلم نمی‌خواست تابستون و سه ماه تعطیلی تموم بشه. حالا هم باز بوی مهر که می‌یاد همون حس قدیمی در من زنده می‌شه و دلم می‌گیره. بوی مهر، صدای هیاهوی مدرسه، تو هوای سرد صبحگاه ایستادن و به قرآن گوش دادن سر صف، فریاد بچه‌ها تو راهرو‌های مدرسه و…

این‌ها همه حس‌هایی بود که این تاریک شدن زود‌هنگام هوا و سرد شدن هوا برام ایجاد میکنه. حس‌هایی غریب و دور، مثل کودکی‌هامون.


انوشه،به چی می اندیشی حالا ؟

September 20, 2006 at 08:15 am

حالا تو و سایوز و همراهانت جایی هستید، که پر است از خلاء. پر است از آرامشی که اگر چاله‌ها نبودند می‌توانستم بگویم آرامشی است سرشار… سرشار از سبکی، سبکی‌ی تحمل ناپذیر خارج از محدوده‌ی هستی ـمگر هستی مجاز از زمین و آن‌چه در آن است،-.
حالا تو در مطلق آرامش، در بی‌وزنی‌ی دل‌انگیز و گاهی چندش‌آور، فارغ از جاذبه‌ی زمین و زمان به‌ چی می‌اندیشی، انوشه؟ لابد در منوی سرگرمی‌ات در پایگاه بایکنور از سولاریس هم سراغی گرفته‌ای، از غم خانواده، از دل‌تنگی، به دل‌تنگی‌ می‌اندیشی؟ با خودت می‌گویی سرسامی که ترافیک نصیب آدم می‌کند و ا یرادهای نابه‌جای گاه و بی‌گاه همسر چقدر دل‌انگیزند؟
 به کودکی‌هات می‌اندیشی حالا، به مشهد؟ به لواشک‌های ترش مادربزرگ؟… لابد برایت توضیح داده‌اند دانشمندان پایگاه، فرق تخیل و واقعیت را –وای که چقدر تخیل خوب است و چقدر واقعیت بد است، درست نمی‌گویم انوشه؟

تو یک زن جاه‌طلبی انوشه و جاه‌طلبی از نظر من یکی از بهترین صفات انسانی‌ است، تو خودت را ارج می‌نهی و به رویاهات احترام می‌گذاری، تو به گوگوش علاقه‌داری ـچه تفاهمی!ـ تو برای سرزمین کودکی‌هات آنقدر ارزش قائلی که پرچمش را با خودت ببری به جایی که هیچ جا نیست، برای مردمان سرزمین کودکی احترام قائلی؛ می‌دانی که دوستت دارند، پس در سایتت بخشی را اختصاص می‌دهی به زبان آنان، زبان خودت، رویاهای تو انسانی‌اند انوشه، دوست داری که کاوش کنی و دوست داری که لذت بخش زندگی‌ کنی، اینها از نظر من، دلایلی جامع و مانعند برای اینکه به احترام تو کلاه از سر بردارم.

برای ما سوغاتی بیاور انوشه. یک کیلو خلاء. ده کیلو بی‌وزنی‌ی مطلق. صد کیلو آرامش.


یاد تو

September 19, 2006 at 02:15 pm

وقتی چشاموروی هم میزارم و تو را به یاد میارم می‌دونی کدوم تصویرت به یادم میاد؟
اگه به آرشیو عکسهات نگاه کنی ،خصوصا عکسهایی که در اون سی دی بهم دادی،
یک عکس هست که در اون موهات پریشون، هم اخم کردی و هم میخندی(DSC00486).
من بی‌اندازه این عکستو دوست دارم.


بيوگرافي انوشه انصاري

at 12:04 am

انوشه انصاري در سال 1346 خورشيدي، در مشهد به دنيا آمد. تا سن 16 سالگي در وطن زيست و سپس به همراه خانواده‌اش به ايالات متحده آمريكا هجرت كرد. سالهاي پاياني دبيرستان را در آن كشور گذراند و سپس براي اخذ مدرك كارشناسي در رشته مهندس الكترونيك و علوم كامپيوتر وارد دانشگاه جرج ميسون شد. انوشه بعد از پايان موفقيت‌آميز دوره ليسانس براي كسب مدرك فوق‌ليسانس خود وارد دانشگاه جرج واشنگتن شد و مطالعات خود را در اين دانشگاه ادامه داد. پس از اخذ مدرك كارشناسي ارشد در رشته مهندسي الكترونيك، انوشه براي كار به سراغ شركتهايي چون MCI و COMSAT رفت و پروژه‌هاي موفقيت‌آميزي را در آن شركتها به سرانجام رساند. او چندين مقاله و دو پاتنت براي كار روي “عملگرهاي اتوماتيك” و “گره‌هاي يك شبكه‌ بيسيم” دارد. او در حال حاضر مشغول طي كردن دوره‌اي در دانشگاه سوئين‌بورن مي‌باشد تا بتواند دومين مدرك كارشناسي ارشد خود را در رشته ستاره‌شناسي دريافت كند.

در سال 1994 ميلادي مطابق با 1372 خورشيدي، انوشه به همراه همسرش حميد و برادر همسرش امير انصاري شركتي به نام تله‌كام تكنولوژي (TTI) را در تگزاس پايه‌گذاري كردند.

اين شركت تأمين‌كننده تجهيزات مورد نياز شبكه‌هاي كامپيوتري بود. اين شركت در سال 2000 توسط سونوز نتورك خريداري شد. انوشه انصاري در سال 2000 جايزه نخست كارآفريني ملي ايالات متحده آمريكا را به دست آورد. در سال 2001 مجله فورچيون انوشه را در ليست تاجران موفق ثبت كرد.

بعد از فروش كمپاني TTI انوشه و همسرش شركت ديگري به نام پرودي (Prodea) را پايه‌گذاري كردند. انوشه مدير عامل و رئيس اين شركت است. اين شركت با مشاركت شركت ماجراجوييهاي فضايي و آژانس فضايي فدراسيون روسيه، طرحي را جهت ايجاد ناوگاني از فضاپيماهاي تجاري براي اعزام گردشگران به ارتفاعات زيرمداري در دست اجرا دارد. “كاشف ماجراجوي فضا” نام مناسبي براي اين كشتي فضايي به نظر مي‌رسد كه قرار است قادر به حمل 5 مسافر به ارتفاعات زيرمداري باشد تا مسافران خوشبخت بتوانند گردي سياره زمين و سياهي فضا را براي دقايقي نظاره‌گر باشند. اين فضاپيما قرار است با يك هواپيماي مخصوص تا ارتفاعي بالا برده شود و سپس براي دستيابي به ارتفاعات بيشتر از هواپيما جدا شده و موتورهاي قدرتمند خود را روشن نمايد. اين هواپيما از فرودگاهي كه به احتمال زياد در رأس‌الخيمه واقع در كشور امارات متحده عربي ساخته مي‌شود، پرواز خواهد كرد.

انوشه از دوران نوجواني به فضانوردي علاقمند بود و رؤياي سفر به فضا را در سر مي‌پروراند. علاقه فراوان او سرانجام زماني به بار نشست كه فعاليتهاي اقتصادي انوشه و همسرش ثروت فراواني براي آنها به بار آورده بود. در سال 2004 ميلادي مطابق با 1383 خورشيدي، خانواده انصاري (انوشه و برادر همسرش، امير انصاري) 10 ميليون دلار جايزه براي نخستين پرواز فضايي غير‌دولتي اختصاص دادند. اين سفر مي‌بايستي توسط يك فضاپيماي قابل بازيابي انجام مي‌شد كه قادر باشد حداقل سه نفر را به ارتفاعي بيش از 100 كيلومتر از سطح متوسط زمين (خط كارمن) رسانده و مجدداً به زمين بازگرداند. فضاپيما بايد طوري طراحي مي‌شد كه در طي دو هفته بعد از نخستين پرواز موفقيت‌آميز، قادر به تكرار آن باشد. «جايزه انصاري ايكس» در نهايت به فضاپيماي كوچك «اسپيس شيپ وان» با طراحي خلاقانه برت روتان تعلق گرفت.

اما همچنان رؤياي سفر به فضا ذهن بانوي فعال و ناآرام ايراني را به خود مشغول كرده بود. فعاليتهاي فضايي اخير به هيچ‌وجه او را آرام نمي‌كرد و اشتياق ديدن زمين از فضا او را به سويي رهنمون كرد كه اكنون تيتر نخست خبرهاي فضايي دنيا را به خود اختصاص داده است. انوشه انصاري سرانجام دل به دريا زد و براي سفري هيجان‌انگيز به ايستگاه بين‌المللي فضايي ثبت‌نام كرد. اين سفر كه با كپسول فضايي سايوز تي‌ام‌آ صورت مي‌گيرد حدود 20 ميليون دلار هزينه در بر دارد. ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ (۸ مه ۲۰۰۶)، سازمان فضایی روسیه به طور رسمی اعلام کرد که انوشه انصاری بعنوان اولین زن گردشگر فضایی در يكي از پروازهاي فضاپیمای سایوز كه براي بهار ۱۳۸۶ برنامه‌ريزي شده بود، به مدار زمین سفر خواهد کرد.

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵ (۸ مه ۲۰۰۶)، سازمان فضایی روسیه به طور رسمی اعلام کرد که انوشه انصاری بعنوان اولین زن گردشگر فضایی در يكي از پروازهاي فضاپیمای سایوز كه براي بهار ۱۳۸۶ برنامه‌ريزي شده بود، به مدار زمین سفر خواهد کرد.

اما شانس با انوشه بود تا نخستين توريست فضايي زن، زودتر از آنچه انتظارش را داشت به آرزوي خود برسد. ردصلاحيت پزشكي داوطلب ژاپنی، دایسوکه انوموتو، سفر انوشه را حدود 6 ماه به جلو انداخت (متن اين خبر در “دانش فضايي”). انوشه قرار است در ۲۳ شهریور ۱۳۸۵ راهي ايستگاه بين‌المللي فضايي (ISS) شود. دايسوكه انوموتو كه 35 سال دارد، ثروت خود را از راه تجارت اينترنتي به دست آورده است. او قبول كرده بود كه با پرداخت 20 ميليون دلار و تحمل تمرينات سخت و فشرده براي يك هفته به ايستگاه بين‌المللي فضايي (ISS) سفر كند.

در صورتي كه سفر انوشه طبق برنامه انجام شود، وی اولین فضانورد ایرانی، اولين بانوي گردشگر فضايي و چهارمين توريست فضايي دنيا خواهد شد.
انوشه انصاري در شرايطي راهي فضا مي‌شود كه طي چهل و پنج سال گذشته سفر به فضا تنها در انحصار شوروي سابق (روسيه)، آمريكا و به تازگي چين بوده است. تاكنون بيش از 440 نفر طي نزديك به 1000 مأموريت فضايي از مرزهاي فضا عبور كرده‌اند كه نزديك به 380 نفر آنها از اتباع آمريكا و شوروي سابق و بقيه از شهروندان كشورهايي همچون چكسلواكي، آلمان، ژاپن، بلغارستان، افغانستان، برزيل، انگليس، كوبا، مجارستان، هند، مغولستان، لهستان، روماني، اسلواكي، آفريقاي جنوبي، اسپانيا، سوئيس، سوريه، بلژيك، اتريش، فرانسه، مكزيك، هلند، عربستان سعودي، رژيم اشغالگر قدس و مكزيك بوده‌اند كه توسط فضاپيماهاي آمريكايي يا روسي امكان سفر به فضا را يافته‌اند.

اولين گردشگر فضايي يك ميليونر آمريكايي به نام دنيس تيتو بود كه در سال 2001 نخستين بشري شد كه با پول خود به فضا سفر كرد. بعد از او مارك شاتلورتس در سال 2002 و گرگ السون در سال 2005 به ترتيب عنوان دومين و سومين توريست فضايي را از آن خود كردند. اولسن نيز مانند انوموتو به دلايل پزشكي از سفر انجام شده در ژوئن 2004 بازمانده بود ولي سرانجام در سال 2005 به آرزوي خود براي نگريستن به زمين از فضا جامه عمل پوشاند. قبل از اولسن، يك خواننده آمريكايي به نام لانس باس كانديداي سفر به فضا بود كه به دليل امتناع از انجام تمرينات سخت و فشرده قبل از پرواز از ليست گردشگران فضايي حذف گرديد.

خداحافظي با مادرانوشه 

 

با خانواده 

خانواده ي انوشه انصاري (از راست به چپ: مادر ، همسر (حميد) و خواهر (آتوسا) انوشه) 

 

 


اولين زن فضانورد ايراني و اولين بلاگراز فضا

September 17, 2006 at 08:02 pm

 روياي دوري كه نزديك ميشود…!

انوشه

امروز وقتي خبر پرواز قريب الوقوع انوشه انصاري را در روزنامه خوندم يك جورايي خيلي خوشحال شدم،بالاخره ما زنان هم خصوصا از نوع ايراني تونستيم به فضا بريم.
هرچند براي اين پرواز كه صرفا توريستي نيست و جنبه تحقيقاتي هم داره خانم انصاري بيست ميليون دلار هزينه كرده!
من كه خيلي هيجان دارم وبااين كه كمتر از ده ساعت به پروازش باقي مانده و نميدونم خودش چه حالي داره؟ من خيلي به دنبال كردن تمام وقايع در مورد اين فضانورد زن ايراني  علاقه دارم وچون وبلاگش را از فضا هم آپ ديت خواهد كرد مسلما حرفهاي شنيدني بسياري در آن خواهد نوشت.ادرس وبلاگش اينه:   http://spaceblog.xprize.org
جديدا فقط به خانمها وفعاليتهاشون دارم علاقه نشون ميدم ،حالا اونهايي كه فمنيست را تعريف ميكنن ميتونن تشخيص بدن من هم دارم فمنيست ميشم يا نه؟؟؟

راستي توهنوز هم نيامدي اينجا ! پس كجايي ؟اگه عكسها بدستت رسيده باشه حتما آدرس اينجا را هم حالا داري! به قول شاعر: تواي پري كجايي    چه رخ نمي نمايي

 


كجايي تو؟

September 16, 2006 at 12:23 pm

كجايي تو؟ الان بيش از هر زمان ديگه به وجودت به آمدنت به همراييت نيازمندم ولي تو نيستي!تمام  اين روزها در بلاتكليفي و … ميگذره. اوضاع روحي ام هم حسابي بهم ريخته است. خدا كمكم كنه بنده هاي خدا كه كمكشونو دريغ كردن!


دلتنگي

September 15, 2006 at 10:32 am

من از مجاورت یک درخت می آیم
که روی پوست آن دست های ساده غربت
اثر گذاشته بود؛
“به یادگاری نوشتم خطی زدلتنگی”


بازگشت

September 12, 2006 at 09:16 pm

چیزی نیست، یعنی هست، زیاد هم هست، اما چیزی نیست، کم، گم…
.
نمی شد، نشد که بنویسم از تمام اتفاقات این روزها، حالا تمام چیزی که گذشت مثل نان بیات افتاده آن گوشه های دور ذهن، سق زدنی هم نیست بی مروت…
.
گاهی باید نخوانی تا خوانده نشوی، نبینی تا دیده نشوی، نباشی تا نباشند، این ها همه تمرین ناپیداییست، تمرین بی تاثیری، تمرین «آرامش در حضور دیگران»، توصیه های روانپزشک سبیلوی دوست داشتنی که:

«نخوان، ننویس، نباش، سکوت کن، نت های بی سکوت هیچند، سکوت نت ها را معنی می کند، گاهی سکوت کن…»

همین شد که چیزی ندیدم، چیزی نخواندم، از سفر هم برگشتم، بدون خيلي چيزها اما.


جذابیتهای تهران

September 11, 2006 at 11:37 am

تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شده است،اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد:

۱) تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.

۲) تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند.

۳) تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند.

۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.

۵) در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايی که ديده نمی شود نگاه می کنند.

۶) همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.

۷) تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است.

۸) مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند.

۹) رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود.

۱۰) ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود.

۱۱) در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری.


دیدار

September 8, 2006 at 08:18 pm

دیشب عروسی بودیم و جای همه دوستان خالی بسیارخوش گذشت اما حسابی هم لرزیدیم.شهریور ماه آنهم باغ،تازه نزدیک کرج دیگه ببین چه هوایی بود که من حالا حسابی سرما خوردم!میدونم بدنم خیلی ضعیفه و این کار منو مشکل کرده…!امروز صبح طبق قرار قبلی رفتم منزلتون.تا برسم اونجا خاطرات قدیم همش تو ذهنم بود و وقتی رسیدم جلوی در خونتون دلم میخواست تو هم اونجا میبودی!خونه بدون مامان لطف سابق را نداشت اما من از دیدن خانواده تو بینهایت خوشحال شدم.منیژه هم خیلی خوشحال شد بطوری که تا مدتی همینطور منو بغل کرده بود و میبوسید.بعد هم بابا آمد جلو و کلی حال و احوال هم با بابا کردم.تقریبا دو ساعتی را با آنها بودم هر چند بابا مشغول کنده کاری بود و داشت یک قسمتی ار حیاط پشت را که دچار مشکل بود درست میکرد.با منیژه کلی صحبت کردم و چند تا هم عکس گرفتم که برگردم سر فرصت برات میفرستم.راستی برای فردا بابا برای یک چیزی ازم دعوت کرد و اگه قول به خونه دختر خاله نداده بودم حتما میرفتم!
امروز عصر هم به دیدن مهری رفتم.اونهم کلی از دیدنم ذوق کرده بود.کلی با هم حرف زدیم و از اینور و اونورگفتیم…خلاصه امروز روز دید و بازدید ها بود و حالا با بدنی بیمار خونه هستم و برای تو مینویسم.فعلا تا همینجا را داشته باش تا بعد.


چه پروازی…!

September 4, 2006 at 11:30 pm

دیشب با دیبا و دایانا ساعت 22 در فرودگاه بودیم تا راس ساعت 23پروازمون به تهران انجام بشه ولی ای دل غافل که تا ساعت 2.30دقیقه بامداد پرواز انجام نشد.ساعت 12.30رفتیم داخل هواپیما برای پرواز اما بعد از یکربع خلبان اعلام کرد به دلیل نقص فنی در یکی از چرخها باید پیاده بشیم!بچه ها حسابی خسته شده بودند.دایانا که از خواب بی طاقت شده بود.کم کم داشتیم نا امید میشدیم که قید مسافرت و عروسی را بزنیم که دوباره اعلام کردن سوار بشیم.
خلاصه پرواز پر التهاب وپراسترسی داشتیم.ساعت 4 صبح به خونه رسیدیم،خسته و کوفته…!همه میگفتن واقعا شانس آوردیم که سالم به مقصد رسیدیم.چند تا پیرزن در کنار من بودن که از اول تا آخر پرواز یا دعا میخوندن و صلوات میفرستادن و یا دل به حال من وبچه ها میسوزوندن!
به هر حال الان تهرانم وجای تو بسیار خالیست.فردا به پدرت زنگ میزنم و یک روز هم قرار برای دیدنشون.کاش تو هم بودی…کاش میدیدمت…کاش….!


با همه قلبم

September 3, 2006 at 09:19 am

ميخوام اينو قبل از سفرم بهت هديه كنم،اگه خدا خواست و برگشتم باز هم برات مينويسم در غير اين صورت دلم ميخواد اين آخرين مطلبم در اينجا باشه.
خودم خوب میدونم که اینهمه وابستگی خوب نیست اما نمیتونی تصور کنی چقدر وجودت برام باارزش است.
میدونم رابطه احساسی ما روزگاری دوطرفه بود ولی از اون روزها سالهاست که گذشته وحالا شده رابطه احساسی من.از ظواهر امر برمیاد که من برات بیش از یک دوست قدیمی معمولی نیستم هر چند مطمئن نیستم و نمیدونم ،اصراری هم ندارم بدونم،چون میدونم تو به اندازه من خودتو درگیر نکردی.من تورا باهمه قلبم دوست دارم.یک جوری که شاید هیچکس نفهمه! این احساس آنقدر قوی است که حتی بدترین کارهایت(البته اگه داشته باشی)هم به نظرم زیباست.میدونی چرا؟چون تو را همانطوری که هستی قبولت دارم…!هیچوقت فکر نمیکنم که بتونم این یکی دلخوشیم را هم از دست بدم ودوام بیارم.
این خوشبختی کوچیک دیگه مال خودمه ،چیزیه که خدا خودش بهم داده و از خدا میخوام زمانی از من بگیردش که من نباشم.میدونی این دنیا واسه دوست داشتنم خیلی کوچیکه!


به ياد فروغ

at 09:19 am

کم پیش میاد کتابی را بخونم و تا مدتها بهش فکر نکنم،کتاب شهرآشوب هم یکی از همون کتابهاست که بینهایت منو مجذوب خودش کرد ومن که همیشه فروغ و شعرهاشو دوست داشتم حالا بیش از پیش اونا رودوست دارم.شهرآشوب کتابی است که درآن به شرح زندگی فروغ از تولد تا مرگ وکمی بعد از اون پرداخته.
همیشه دلم میخواست بیشتر در مورد فروغ بدونم و حالا که میدونم یک جورایی شیفته شخصیتش شدم.اگه تو همین ایران خودمون لااقل یک سوم زنها شخصیت و اراده و جسارتی مانند فروغ داشتند آقایون کلاهشون پس معرکه بود …!دلم میخواد قطعه‌‌ای از سروده‌هاشو به یادش برات بنویسم،ببین یاد چیزی نمی‌افتی!؟

من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
مینوازد آرام،آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


آخرين نگاه

at 09:14 am

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهیها

شاه ماهی میشه همسرش

ماهی باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر

میشه نگاهه آخرش
حكايت منو وبلاگم كه ديشب نميدونستم دارم آخرين نگاه را بهش ميندازم…آه…!


September 2, 2006 at 11:16 am

فرداشب باید بپرم،البته با بچه‌ها. امیدوارم همه چیز بخوبی پیش بره.دیگه به دوری از آقای همسر و نبودنش عادت کردم.عادت کردم که خودم مشکلاتم را حل کنم ووقتهایی که دلم برای یک همدم و همصحبت تنگ میشه بیام اینجا و کمی خودمو آروم کنم.گاهی به سرم میزنه دست بچه‌ها رو بگیرم وبرگردم کانادا!این فکر لحظه‌ای گذرا میاد تو فکرم وزود محو میشه،شاید چون جدی بهش فکر نکردم.نمیدونم ولی اینو میدونم که نمیخوام فرصت برگشت را برای همیشه از دست بدم واگه تا اول می ۲۰۰۷ از ایران خارج نشم دیگه اجازه بازگشت را نخواهم داشت.بهرحال منتظرم ببینم چی پیش میاد.فقط اینو میدونم الان بیشتر از هر وقت دیگه‌ای تنهام…!
راستی بزودی پدر و خواهرت را خواهم دید .


سانحه هوایی روی زمین!

September 1, 2006 at 11:18 am

باز هم یک سانحه دیگر خدا بخیر کنه من دوشب دیگه پرواز دارم !

يك فروند هواپيماي توپولوف ايران ايرتور كه با 148 مسافر ظهر امروز از بندر عباس در جنوب ايران عازم شهر زيارتي مشهد در شمال شرق ايران بود در فرودگاه اين شهر دچار سانحه شد و در جريان اين حادثه تا كنون 80 نفر از هموطنان جان باخته اند.

50 نفر از مسافران اين هواپيما نيز نجات يافته اند و به گفته مسئول ستاد بحران اورژانس كشور ، تا كنون ‪ ۳۹‬نفر از مجروحان سانحه آتش‌سوزي هواپيماي توپولوف در فرودگاه مشهد به بيمارستانهاي اين شهر منتقل شده‌اند. تعدادي از مجروحان نيز به صورت سرپايي، مداوا شده‌اند.

“محمد اورعي” به خبرنگار ايرنا گفت: اين افراد به بيمارستانهاي قائم، ثامن‌الامه، هاشمي‌نژاد، امدادي، و امام رضا(ع) منتقل شدند.

در مجموع 50 تن از مسافران از مرگ نجات يافته اند و از سرنوشت 17تن ديگر از سرنشيتات اين هواپيما هنوز اطلاعي در دست نيست.

گزارش خبرنگاران ايرنا از فرودگاه شهيد هاشمي نژاد مشهد حاكيست ، اين هواپيما درحالي كه درفرودگاه مشهد دروضعيت فرود قرار داشت با تركيدگي چرخ جلو مواجه شد و براثر برخورد با موانع كنار باند دچارحريق شد.

گروهاي نجات و امداد بلافاصله در محل حادثه حضور يافتند و تلاش براي تخليه مسافران و مهار آتش سوزي را آغاز كردند.

آنان موفق شدند كه ساعتي پس از حادثه آتش را مهار كنند.

رييس مركز اطلاع رساني فوريتهاي پليس ‪ ،۱۱۰‬گفت: حادثه حريق در هواپيماي مسير بندرعباس - مشهد ناشي ازتركيدگي لاستيك جلوي هواپيما صورت گرفته است.

سرهنگ عالي پور رييس مركز فوريتهاي پليس ‪ ۱۱۰‬كشور درباره اين حادثه گفت: هواپيماي توپولف از شركت هواپيمايي ايران ايرتور ساعت ‪ ۱۳/۳۰‬كه از بندرعباس به مقصد مشهد پرواز كرده بود، در فرودگاه مشهد، دچار نقص فني و در هنگام فرود دچار تركيدگي لاستيك جلو گرديد كه با اين وضعيت از باند خارج و پس از اصابت به موانع فيزيكي سمت چپ باند فرود در فرودگاه شهيد هاشمي نژاد مشهد طعمه حريق شد.

بقیه تصاویر اينجاست



تقویم

لینکدونی


مطالب اخیر


موضوعات


بایگانی ماهانه


آخرین نظردهندگان

  • سلام من یه سوال دارم میتونی جوابشو با MHMD
  • دنیا تن عشق روح پرواز حصار آزادی خدا MHMD
  • دوست عزیز وبلاگتون واقعا جالبه. تبریک می مینو سعادت
  • Hi You seems falling in love , a pure love gojesabzcanadayi
  • ســــــلام : دست روی دلم نگذار ..همنجایی yasetti
  • سلام. تبریک می گم. درنا
  • سلام دوست وبیالیست من. رسیدن به خیر. باور درنا
  • حقیقت همینه که میگی ... فقط ای کاش من و webialist
  • ســــلام : خوش آمدی. عکسی نمی ذاری؟ این yasetti
  • ســــــلام : چه خوب! دیدارها تازه میشه yasetti





hit counters