Tonight

January 27, 2012 at 11:52 pm

امشب تو راه وقتی میرفتم در کلاس شرکت کنم به ماهانتا گفتم :  نمیدونم باید چکار کنم اگر باید بیام و ادامه بدم نشونه ای بهم بده !!!
چه میدونستم که هنوز از گفتن این حرف بیش از یکساعت نگذشته بود که نشونه و در حقیقت هدیه ام را گرفتم  ….!

ممنون از این شب پر برکت …….


روز و شب شلوغ

at 12:43 pm

دیشب تا ساعت 2:30 صبح بیدار بودم , بعد از ماجراهای پیش آمده و پیغامی که به من رسید در نهایت بهترین تصمیم را گرفتم و به ایران  زنگ زدم و بهشون اعلام کردم … خوشبختانه همه این تصمیم منو عاقلانه و منطقی دونستن ولی احتمال دادن که با وجود عصباتیت طرف مقابل مورد قبول واقع نشه ….!!!
بنده خدا مهمون من هم از ناراحتی من کلی ابراز همدلی کرد و در نهایت وقتی خوابیدیم , نیمه های شب با صدای فریاد من از خواب میپره و میاد بالا سرم که ببینه چطورم !!!
تا صبح کلی خوابهای ترسناک و گاهی ترسناک دیدم …. قسمت زیبای خوابم این بود که قبل از خواب با صحبت و درد دل با ماهانتا و در نهایت با هیو به خواب رفتم و باورم نمیشد که تو را ببینم …تو قسمت زیبای خوابم با من بودی … رفته بودیم اسپریت و خرید میکردیم و جالب این بود که بچه ها هم باهامون بودن …. من خیلی خوشحال بودم ….
در قسمت وحشتناک خوابم … میخواستیم بریم استخر و قبل از رفتن داشتم درها را میبستم که صدایی از داخل خونه شنیدم …. خونه دو طبقه بود و در اتاق من که در طبقه دوم بود زنی قایم شده بود و وقتی به سمت من حمله کرد و فقط داد میزدم برو بیرون که ظاهرا همین جای خوابم بلند دادو فریاد کردم و مهمونم را بیدار کرده بودم …

صبح گیج و خواب آلود بلند شدم که برم دکتر برای چشمام … و الان ساعت حدود یک بعد از ظهره و من تو Country Style خیابان یانگ نشستم  و به فرداهای نامعلوم فکر میکنم ….


نگاهی به من کن

January 26, 2012 at 12:45 pm

خدایا !
حکمت قدم‌هایی را که برایم برمیداری بر من آشکار کن ، تا درهایی را که به سویم میگشایی ، ندانسته نبندم ،
و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم..


Forgive me

January 25, 2012 at 10:38 pm

مرا ببخش….
اگر به تو پيله کرده ام….
قدري طاقت بيار
پروانه ميشوم و مي روم


Only for You

January 23, 2012 at 03:33 pm


مهمان

at 12:17 am

قراره برام مهمون بیاد … از مونترال !
ندیدمش و نمیشناسمش فقط دوبار تلفن زده و کمی اطلاعات برای رشته ای که میخواد بخونه گرفته … چهارشنبه میاد و جایی را برای موندن نداره … ازش خواستم بیاد پیش من تا بتونه تصمیم بگیره که تورونتو بمونه یا نه !!!
تازه از ایران آمده .
در همین حد ازش میدونم …
شاید آمدنش باعث کمی تحرک در من بشه تا اینقدر در خواب زندگی نکنم !!!


let it be

January 22, 2012 at 02:07 pm

خدایا امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
خدایا شاید باور نکنی…
آن روز ها که نبودی من عاشق شدم
حالا که آمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
خدایا بگذار عاشق بمانم….

* تمام وجودم پر از درد , درد بی تو بودن ! به همان اعتقاداتت قسم … بیا و کنارم باش نذار سقوط کنم … به کمکت احتیاج دارم … بگذر و بیا و بزرگواری کن !


خدایا

January 21, 2012 at 07:41 pm

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود
وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی‌ كنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شكند
وقتی‌ احساس‌ می‌كنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
… وقتی‌ امیدها ته‌ می‌كشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد
وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام…
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ كه‌ تو،
فقط‌ تویی‌ كه‌ كمكمان‌ می‌كنی…

* در این تنهایی خاکستری تمام وجودم تو را میخواهد … دستهایی که منو از خودش روند باز هم برای من خواستنی هستند … گرمای وجودت را نیاز دارم !!!


بی تو

January 20, 2012 at 12:20 pm

حال من بی تو

مثل بادی ست

که نمی داند کجا می رود !

اسم تو

خانۀ من بود

بی تو کجا باید رفت ؟

* دیشب به خوابم آمدی , مهربان و خوشحال ! از اشتباهات هر دومون حرف زدی و بعد پیشونی تب دارمو برای اولین بار بوسیدی و گفتی : در کنارتم !!! و من گفتم پس بلاخره ماهانتا حرفای دل منو هم شنید و اونقدر بالا و پایین پریدم که ناگهان دیدم در آسمانهام و یکی که خیلی میدرخشه دست های منو گرفته و داره میبره با خودش …نفهمیدم کی بود ولی حضورش آرامش میداد و دستاش گرمای عشق را در وجودم شعله ور میکرد …!
وقتی بیدار شدم حس کردم تو رو دارم و الان به من زنگ میزنی … اما …!


پایان از نوع بدش

January 19, 2012 at 10:30 pm

وقتی امروز صبح با تب شدید بیدار شدم با خودم میگفتم همش شاید خواب و خیاله تا وقتی که خواستم موهامو شونه کنم از درد یک قسمت ار سمت راست سرم  فهمیدم که این حقیقت داره …. چرا به اینجا کشید و کی مقصر بود دیگه برام مهم نیست … مهم حرمتی است که شکسته شد …!

تبم از دیشب تا حالا قطع نشده و بیش از هر زمانی به یک دوست احتیاج دارم … اما متاسفانه دیگه کسی که بهش بشه گفت دوست وجود نداره !!
نمیشه به کسی دوست گفت که وقتی ازش میخوای گذشته را نبش قبر نکنه و ایراد نگیره , به این حرفا میگه چرت و پرت و بعد با بازی با کلمات و سوالات خاص تو رو میخواد محکوم کنه … نه این دوستی نیست !
فقط جواب آخرین سوالت را در یک جمله میدم : اگه تا به حال در کنارت بودم و کاری کردم  دلیلش : دوستت داشتم و چون دوستم بودی و برام اهمیت داشتی بوده و نه چیز دیگری …………!
خاطرات خوبمون را تا ابد حفظ خواهم کرد و اون بداش را هم به فراموشی خواهم سپرد …
برایت دعای خیر و طلب برکت دارم و به خدا میسپارمت …….


زندگی —بازی

January 18, 2012 at 06:10 pm

زندگی یک بازیه ,بازی که اگه درست قوانینش را ندونی با مخ به زمین میکوبدت …!
اعتراف میکنم که بازیگر خوبی نبودم و قوانین بازی را درست نمیدونستم و ندونسته دست به بازی زدم… . حالا این هم نتیجه و تاوانش …
بازیکن خوب نبودن این چیزا رو هم داره …
زمانی که خوردم زمین آنچنان دردی در وجودم پیچید که تا عمر دارم اون درد و اون لحظه را فراموش نمیکنم … ناراحت این زمین خوردن نیستم ناراحت اینم که درک درستی از هیچ چیز نداشتم …هیچ چیز واقعا به معنای هیچ چیز است … الان میبینم حتی کوچکترین و ساده ترین مفاهیم و قوانین را هم درست درک نکردم …
واقعا خدایا اون لحظه که منو خلق میکردی در چه حال و چه فکری بودی ؟ شاید هم تو کارت درست بوده اشتباه از اینطرف سر زده … حالا به هر جهت روزگاری برام رقم خورده که ترجیح میدم جونمو بگیری و اگه بقیه عمری هم داشتم به هر کی دوست داشتی بدی …!
اگر هم نمیگیری لااقل در کنارم باش و مرهمی بر دردهایم …!


Just for fun

January 17, 2012 at 11:44 pm


ارزشش چقدره

at 10:49 pm

دنیا چه ارزشی داره وقتی اینقدر زود عصبانی میشی و تلخی را در صدات میشه حس کرد که دلمو ریش ریش میکنه … ازمون چی کم میشه اگه کمی مهربون تر و صبورتر باشیم …!
چی جز این از ما در این دنیا باقی میمونه  …!


حقیقت اینه

January 16, 2012 at 09:24 pm

کار شش ها

رساندن تو

به قلب من

و کار قلب

پمپاژ تو

در نبض لحظه های من ست

زیست شناسان دروغ می گویند

  ܓ✿ چقدر دلم برای اینکه در آغوشت جا بگیرم و تو آروم آروم نوازشم کنی تنگ شده …!


life

at 12:31 am

زندگی با همه تلخیاش یه درس خوب بهم داد
اونم اینه که رفیق اونی نیست که باهاش خوشی
رفیق اونیه که بی اون داغونـــــــــــــــــــــی



تقویم

لینکدونی


مطالب اخیر


موضوعات


بایگانی ماهانه


آخرین نظردهندگان

  • Raha: سلام مهربان … چرایش را میبایست از آن مهربان خالق پرسید که این همه بالا و پایین در زندگی را به چه جرمی در...
  • yasetti: سلـاااااام تــــــوهم که احوال مارا مینگاری …. هوا پره از فسردگی و درد… روزهای مردگی و تنهایی...
  • حامد: بعدش هم؛ نره؛ بمونه
  • yasetti: تا تــــــــــــه خلوت ناک ِ خلا برو …. هنوز راه درازه….. او منتظرته با صلحــــــــــــی سکــــر...
  • yasetti: من و گنجشک ها و گریه ها….. اومـــــدی و…… رفتـــــــی و …
  • yasetti: می فهمم !! عمیقاً….
  • yasetti: الهی برای تو هم ،چنین بادا آمین.
  • sami: What mean does?
  • 전정애: 안녕하세요 ^^
  • 전정애: ^





hit counters